                            
به نام نقاش آسمان زيبا
بازم غم آروم آروم اومد و پيشم نشست ٬
حتی ديگه حال ندارم بهش بگم برو ٬
آخه راستش ٬ بهش عادت کردم ٬
ولی ميدونم عادت بديه ٬
آخه خوشی از من بدش مياد ٬
چون زياد باهاش نبودم ٬ ولی ای کاش ميدونست که دوسش دارم و پيشم ميموند ٬
اون روزا وقتی تنها ميشدم ٬ ميرفتم گوشه ای ميشستم و گريه ميکردم ٬
برای توپی که داشتم ولی اجازه بازی باهاشو نداشتم ٬
برای درسی که دوسش نداشتم ولی بايد ميخوندم ٬
برای دوستای خوبی که داشتم ولی اجازه بازی باهاشون نداشتم ٬
برای ۱۰۰۱ چيز ديگه ای که داشتم ولی نميتونستم ازشون استفاده کنم ٬
هميشه برای گريه هم ٬ وقت کم داشتم ٬
چون خيلی زود همه ميومدن و من باز گريه داشتم ٬
ولی نه فرصت و نه اجازه گريه کردن داشتم....
هنوز به دنبال فرصتی برای گريه هستم ٬
پس کمکم کن تا بتونم راحت گريه کنم ٬
ديگه نگو که همه حرفات دروغه.... نگو دوست ندارم .... نگو از من بدت مياد ...نگو.....
|